|
گـم گـشته.............. دیـار عشـق
|
||
|
چو نیـــــلوفــــر در تــــو می پـــــــیچم بی تـــو من هیــچم |
به دیار عشق تو مانده ام ــــــــــــــــــــــ زکسی ندیده عنایتی
به غریبی ام نظری فکن ــــــــــــــــــــــــــ که تو پادشاه ولایتی
شده بوی طاقت و صبر طی ــــــــــــــــــ بکشم فراغ تو تا بکی
همه بند بند مرا چو نی ـــــــــــــــــــــــــــ بود از غم تو حکایتی
ای دل و جان عاشقان شیفته ی لقا ی تو
سرمه ی چشم خسروان خاک در سرای تو
مرهم جان خستگان لعل حیات بخش تو
دام دل شکستگان طره ی دلربای تو
در سر زلف و خال تو ، رفت دل همه جهان
کیست ؟ که نیست در جهان،عاشق و مبتلای تو
عــــــراقــی (علیه الرحمه)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همه ی نغمه ها را میتوان به نغمه ی الهی
تبدیل کرد،و این لازمه ی شجاعت است، شجاعتی
برای رفتن در قلمرو پر رمز و راز و مه آلود عشق...
عاشقی ، همه سوختن است
بدون حضور خویشتن ، و معشوقی همه سوزاندن.
عشق تو را به نیستی می خواندو تو را از تو می ستاند،
و سپس خود به جای تو می نشیند.
عشق به صلیب میکشد ، سر به نیزه می برد.
املاک زمینی ات را خاکستر میکند و خیمه ی عشقت را
در افلاک بنا میکند. و بر همه ی جهان سروی ات می بخشد.
بگذار عشق:آتش به جانت بیفکند و تو را ندا دهد،
حتی اگر خاکستری از تو بر جای بماند،بگذار رشته های
عقلانی ات را بگسلد، و پر های آسمانی ات را در تو برویاند.
دعا در بارگه عشق:
از گفتن باز می ایستد، عقل فانی میشود،
زندگی ترانه ی هستی میشود،
سخن از گفتن عاجز ، و موسیقی هستی(عشق)
شروع به سخن گفتن میکند ،
و تمام بهانه ها را بهانه میشود.
ــــــــــــــــــــــــــ
الســـلام علیــــک یـا علـی بـن مـوسـی الـرضــا
(علیـــه الســـلام)
هشت، هشت، هشتاد و هشت
چهار هشت پهلو گرفته اند به عشق رضا (ع)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای؟
آنجا برای عشق شروعی مجدد است.

غرق عشق و شور و مستی بی مثال
غوطه ور در عالم فکر و خیال
پر کشیدم از زمین و از زمان
یافتم خود در مکانی لا مکان
آدم و حوا و هرچه زاده اند
گوییا در این زمین استاده اند
هر کسی در دست خود یک نامه داشت
نامه را در نزد حاکم میگذاشت
بعد از آن باری تعالی مینوشت
بنده اش اهل جهنم یا بهشت
رفت و رفت و نوبتش بر من رسید
نامه ام بگرفت و اعمالم چو دید
با غضب افکند سوی من نگاه
گفت چیزی تو نداری جز گناه
چشم تا به جهنم دوختم
از نهیب شعله هایش سوختم
ناگهان زیبا رخی از ره رسید
حال زارم تا که دید آهی کشید
بعد از آن یار و آن دلدار گفت
رو به حق بنمود و با دادار گفت
پور موسی (ع) با تو صحبت میکند
ضامن آهو شفاعت می کند
گر چه او با نامه بد آمده
چند روزی را به مشهد آمده
آمده صد بار بر من رو زده
صحن و ایوان مرا جارو زده
گر چه او هم آبرویم برده است
آب سقا خانه ام را خورده است
خوب میدانم که خوش کردار نیست
لیک دیدم بهر زهرا می گریست
خجسته میلاد هشتمین اختر تابناک اسمان
امامت و ولایت امام رضا (عیله السلام)
را بر عموم مردم شریف و مسلمان
ایران بزرگ اسلامی
و شیعیان جهان تبریک میگم...
ــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
سیب ذوق کرد...
چاقوی تو سیب را
سر برید
خون سیب روی دست های تو چکید
هیچ کس ولی
خون سیب را ندید!
در دهان تو
سیب ذوق کرد
از ته دلش
سیب تکه تکه شد
تمام شد ولی
شاد بود
مثل قطره ای که می رسد به رود
سیب سرخ
روسفید شد
او به آرزوی خود رسید
آخرش در دهان تو
شهید شد....
پروانه ی خوش رنگی!
در حال پرواز است
شکوه پرواز
برای ذهن ...
معمایی حیرت انگیز است
وقتی آن را بگیری
و بر روی تخته...
سنجاق کنی!!
زیبایی پرواز
پروانه را کشته ای...
و پروانه به پریدن
زنده است.

پی نوشت:
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم بدست
بارها این کودک احساس من
زیر باران های اشک من نشست .
ـــــــــــــــــــــ
خشکیده رود
مهربانی
مهربانی نیست...
ابر غم از هر سو گرفته
اسمانی نیست...
پر پر شده گلها
باغ و بهاری نیست...
دل ها پر از کینه!
شده جز غباری نیست...
تا شد از دست سر طره ی جانانه ی ما
در بر آرام نگیرد............ دل دیوانه ی ما
همه بر باد شد از دست تو ای سیل بلا
کشت ما خرمن ما کلبه ی ما خانه ی ما
اگر که دل سوخته ای با تو غریبه نیستم............که با تو بغض عشق را عزل غزل گریستم

نشد یک لحظه از یادت جدا دل.... زهی دل آفرین دل مرحبا دل
زدست اش یک دم آسایش ندارم ....نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منع اش کردم از عشق...مگر برگشت از راه خطا دل
به چشمانات مرا دل مبتلا کرد.... فلا کت دل مصیبت دل بلا دل
نشد یک لحظه از یادت جدا دل.... زهی دل آفرین دل مرحبا دل
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
لحظه ها را با تو بودن در نگاه تو شکفتن
حس عشقو در تو دیدن مثل رویای تو خوابه
با تو رفتن با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن
تا همیشه تو رو خواستن مثل تشنگیه آبه
اگه چشمات منو می خواست؟
تو نگاه تو می مردم
اگه دستات مال من بود؟ جون به دستات می سپردم
اگه اسممو می خوندی ؟ دیگه از یاد نمی بردم
اگه با من تو می موندی؟
همه دنیا رو میبردم...همه دنیا رو میبردم...
بی تو اما...
سر سپردن بی تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن بی تو خوب من محاله!
بی تو حتی زنده بودن؟ بی هدف نفس کشیدن
واسه من رنج و عذابه....
ــــــــــــــــــــــــــ
منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم
خسته ام از این عقل خسته... من می خوام جنون بگیرم

همــه دنیــا بخـــــواد و تــو بگــی نــه
نخـــــواد و تــو بگــی .......اره تمــومـــه
همیــن کـه اول و اخـر تـو هستــی
بـه محتــاج تــو محتــــــــاجی!! حـــرومـــه
تو همیشه هستی اما
این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمهات
مثل ماه سوت و کورم
نمی خوام وقتی تو هستی
ادم آدمک ها شم
چرا عادتتم تو باشی
می خواهم عاشق تو باشم
تازه فهمیدم
بجز تو...
حرف هیچ کی خوندنی نیست
آدمها میان و میرن
هیچ کی جز تو موندنی نیست.

دلگیرم از ستاره ...و آزرده ام ز ماه
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
دیگر از این حصار دل آزار خسته ام
تنها و دل گرفته بی زار و بی امید.
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
ــــــــــــــــــــــــــــ
من به مردي وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و اميدم
هر چه دادم به او حلالش باد غير از آن دل كه مفت بخشيدم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دگرم آرزوي عشقي نيست بي دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز مي ناليد كه هنوزم نظر باو باشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باز هم در نگاه خاموشت قصه هاي نگفته اي داری؟
باز هم چون به تن كنی جامه فتنه هاي نهفته اي داری؟

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد
آري اين منم كه در دل سكوت شب
نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم
اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره مي كنم
با دلي كه بوئي از وفا نبرده است
جور بي كرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است
فــــروغ فـــرخـــزاد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
از آن شبي كه به دل راز عشق حك كردي
مرا دچار همين درد مشترك كردي
و با نگاه صميمي خويش اي زيبا
بلور خاطر من را پر از ترك كردي
به يك اشاره خود گوش خسته دل را
دوباره تشنه آواز ني لبك كردي
چه سرنوشت عجيبي كه بعد از اين همه وقت
به ساده بودن قلبم دوباره شك كردي
غروب بود كه ناگه جدا شدي از من
و زخمهاي دلم را پر از نمك كردي
دوباره شعر قشنگي شده است ميدانم
تو در سرودن شعرم به من كمك كردي

تــــــــــــــرانـــه ی سیـــــــب
ـــــــــــــــــــــــــــــ
زندگی زمانی معنا پیدا میکند که:
تــو در نغمــــه هــــا منتشـــــر شـــــــــــــوی.
هر کسی به این دنیا پا گذاشته ، تا ترانه ای را بخواند،
هیچ کس جز تو نمی تواند ترانه ی تو را بخواند،
این ترانه فقط و فقط برای تو و صدای ویزه ی تو نوشته شده.
اگر ترانه ی خویش را نخوانی ،
دنیا هیچ جایگزینی برای تو پیدا نمی کند.
تو اگر ترانه ات را نخوانی ، قدر و قیمت خود ( زندگی)
را نخواهی شناخت
و خود را پاره ای از هستی احساس نمی کنی،
بیگانه ای که هارمونی هستی را
فراموش کرده است.

پی نوشت :
شهادت
ششمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت حضرت امام
جعفر صادق (علیه السلام )
بنیان گذار مذهب تشیع را بر
مردم شریف و بزرگ ایران اسلامی
وعموم شیعیان جهان
تسلیت میگم.
حالا دل واپست هستم ........من اگه بی تو شکستم
اگه تنها و غریبم ................چشم به راه تو نشستم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه روز سرد پاییزی که باز از غصه لبریزی
میای با کوله بارغم چه اشکها که نمی ریزی
برام با گریه می خونی پشیمونی پشیمونی
دلم میریزه از حرفات توی چشمات می شه زندونی
شاید جاروی پلک تو با اشکات شونه شه بازم
بپیچه عطر احساست دلم دیوونه شه بازم
خیالی جز تو با من نیست بیا قهرا رو پرپر کن
دلم از سنگ و آهن نیست تورو بخشیده باور کن
---------------------------------------------
پی نوشت:
کمی با من مدارا کن
من از دست خودم خسته م
اگرچه ساکتم اما...
به دنیای تو دل بستم
کمی با من مدارا کن
به یاد لحظه ی تردید !
شبیه آن زمانی که
دلم از دیدنت لرزید
کمی با من مدارا کن
من از خاک...
و نه....!!! از سنگم
ببین صبرم زبان زد شد
پریده رنگ و دلتنگم
کمی با من مدارا کن
که این وادی پر درد است
و هر که دوستش دارم
نگاهش بی سبب سرد است.
ـــــــــــــــــــــــ
حقیقت
در یک جمله..
جمله ی بی قراری تو از طلب قرار توست،
طالب بی قراری شو تا که قرار بگیری.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حقیقت به تور کسانی می افتد که قرین توفیق اند، به تعبیر دیگر ،
حقیقت است که صیاد است و جوینده ی آن، صید.
او به صید نهنگانی میرود که دریای عمان شان آرزوست . حقیقت
از صید ماهیان مرده خوشش نمیاید،آدم های مضطرب ، افسرده . دلمرده،
و سست عناصر هیچ گاه به تور حقیقت نمی افتند .اگر حقیقت را برای تسکین
و آرامش می خواهی ، اگر حقیت برای تو حکم آسپرین معنوی را دارد،
هرگز به استانه ی بلند آن نخواهی رسید.
شاید خیلی از اعتقادات تسکین بدهند و خواب خوش تو را تضمین کنند،
اما هرگز جای حقیت را پر نخواهند کرد.حقیت و خواب میانه ای با هم ندارند.
گل بهشت زیر بار عارفان خوار است
جوینده حق را با بهشت چه کار است
جوینده ی راه حق نباید به دنبال تسکین باشد. او نباید هرگز ذهنی رنجور حقیقت
را طلب کند. سالک راه حق باید دلی پر شور و سینه ای پر شرر و دهانی
پر از خنده داشته باشد. او برای ورود به ساحت واقعیت آماده
می شود ، چرا نخندد؟! او سرمست و شادمان است ، زیرا در آستا نه ی
ریختن دیوار های زندان نفس خویش است.
جوینده ی راه حق هنر مند است، هنر مندی که مشکلات زندگی برایش
جاذبه دارد و از زندگی جز زندگی توقع دیگری ندارد .
و دیگر ارزش ها را با ارزش نفس کشیدن (زندگی ) مقایسه نمیکند.
هنر مند از آفرینش و خلاقیت نیرو میگیرد . هنرمند حقیفت همیشه تازه
است . او هر روز به دنیا می آید .او خصلت کودکانه دارد،
بی دغدغه است،غم معاش ندارد،
در این جا و اکنو ن به سر می برد ( غم گذشته و نگرانی آینده ندارد)
دغدغه ، دل مردگی، اضطراب ، افسردگی با او (حقیقت) میانه ای ندارند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
زنــــدان خـــاک ...
با دل روشن در ان ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟
تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام
جای در بستان سرای عشق می باید مرا
عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام
پایمال مردمم از نارسایی های بخت
سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:دو
مقـــــامِ ذکــــــــر
تذکّر نتیجهی تفکّر است و مقام تحیّر است.
ذکر به لسان، عادت است وذکرِ جنان عبادت است
و ذکرِ جان سعادت است.آن که در عالَمِ جسم باشد،
ذکر وی عادت است و آن که در عالم صفات است،
یادِ او عبادت است و آنکه درعالمِ ذات است،یادِ او نجات است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ