|
گـم گـشته.............. دیـار عشـق
|
||
|
چو نیـــــلوفــــر در تــــو می پـــــــیچم بی تـــو من هیــچم |
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل :
وای این شب چقدر تاریک است
میخواستم بامدادان باران ببارد
سلام به تو ای عشق من(۲)
ذره ذره در درون سنگ ها جای بگیر
سلام بر تو ای ای مهین زیبای من.(۲)
و کبوتر شبانگاهی
ناز کنان بر روی ابر ها به پرواز اید
این دم سحرگاهان را بیشتر دوست دارم
باز پسین بار درود........وطنم.
از سروده های:
احمد کایا