|
گـم گـشته.............. دیـار عشـق
|
||
|
چو نیـــــلوفــــر در تــــو می پـــــــیچم بی تـــو من هیــچم |
زندگی بی دوست جان فرسودن است
Life unfriended John gnaw
مرگ حاضر غائب از حق بودن است
Death absent from the right now is being
عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بود
The Life and Death every two he was happy with the right
بی خدا آب حیات آتش بود
The god of water fire
![]()
دور از تو در این شهر مرا هم نفسی نیست
فر یاد کنم از دل و فریاد رسی نیست
ما را نفس از هجر به لب آمده مردم
گویند که این عشق تو هم جز هوسی نیست
ای آه بسوزان به شرر سینه ی ما را
کین سینه برای دل ما جز قفسی نیست
گفتم به دل از همهمه در سینه چه غو غاست
گفتا که در این خانه بجز یار کسی نیست
اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
وگر به آب ریاضت بر آوری غسلی
همه کدورت دل صفا توانی کرد
ز منزلات هوس گر برون نهی قدمی
نزول در حرم کبریا توانی کرد
وگر ز هستی خود بگذری یقین می دان
که عرش و فرش و فلک زیر پا توانی کرد.