|
گـم گـشته.............. دیـار عشـق
|
||
|
چو نیـــــلوفــــر در تــــو می پـــــــیچم بی تـــو من هیــچم |
حقیقت
در یک جمله..
جمله ی بی قراری تو از طلب قرار توست،
طالب بی قراری شو تا که قرار بگیری.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حقیقت به تور کسانی می افتد که قرین توفیق اند، به تعبیر دیگر ،
حقیقت است که صیاد است و جوینده ی آن، صید.
او به صید نهنگانی میرود که دریای عمان شان آرزوست . حقیقت
از صید ماهیان مرده خوشش نمیاید،آدم های مضطرب ، افسرده . دلمرده،
و سست عناصر هیچ گاه به تور حقیقت نمی افتند .اگر حقیقت را برای تسکین
و آرامش می خواهی ، اگر حقیت برای تو حکم آسپرین معنوی را دارد،
هرگز به استانه ی بلند آن نخواهی رسید.
شاید خیلی از اعتقادات تسکین بدهند و خواب خوش تو را تضمین کنند،
اما هرگز جای حقیت را پر نخواهند کرد.حقیت و خواب میانه ای با هم ندارند.
گل بهشت زیر بار عارفان خوار است
جوینده حق را با بهشت چه کار است
جوینده ی راه حق نباید به دنبال تسکین باشد. او نباید هرگز ذهنی رنجور حقیقت
را طلب کند. سالک راه حق باید دلی پر شور و سینه ای پر شرر و دهانی
پر از خنده داشته باشد. او برای ورود به ساحت واقعیت آماده
می شود ، چرا نخندد؟! او سرمست و شادمان است ، زیرا در آستا نه ی
ریختن دیوار های زندان نفس خویش است.
جوینده ی راه حق هنر مند است، هنر مندی که مشکلات زندگی برایش
جاذبه دارد و از زندگی جز زندگی توقع دیگری ندارد .
و دیگر ارزش ها را با ارزش نفس کشیدن (زندگی ) مقایسه نمیکند.
هنر مند از آفرینش و خلاقیت نیرو میگیرد . هنرمند حقیفت همیشه تازه
است . او هر روز به دنیا می آید .او خصلت کودکانه دارد،
بی دغدغه است،غم معاش ندارد،
در این جا و اکنو ن به سر می برد ( غم گذشته و نگرانی آینده ندارد)
دغدغه ، دل مردگی، اضطراب ، افسردگی با او (حقیقت) میانه ای ندارند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
زنــــدان خـــاک ...
با دل روشن در ان ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟
تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام
جای در بستان سرای عشق می باید مرا
عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام
پایمال مردمم از نارسایی های بخت
سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:دو
مقـــــامِ ذکــــــــر
تذکّر نتیجهی تفکّر است و مقام تحیّر است.
ذکر به لسان، عادت است وذکرِ جنان عبادت است
و ذکرِ جان سعادت است.آن که در عالَمِ جسم باشد،
ذکر وی عادت است و آن که در عالم صفات است،
یادِ او عبادت است و آنکه درعالمِ ذات است،یادِ او نجات است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیست به غیب و شهودغیر یکی در وجود
خواه نهــانـش بـخواه ، خواه هویدا طلـــب
ــــــــــــــــــــــــــ
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی!
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد.
الهی....
یافت توآرزوی ماست و دریافت تو نه
به قوت بازوی ماست، آن را که
خواندی واسطه ای درمیان
نبود ، و آن را که راندی
هیچ گنــاهــی
نکـــــــرده
بــود.
..
خواجه عبدااله انصاری
ـــــــــــــــــــ
پی نوشت:
نیست به غیب و شهودغیر یکی در وجود
خواه نهــانـش بـخواه ، خواه هویدا طلـــب
الهی...
هر سری نزد تو آشکار و هر پنهانی نزد تو هویداست.
تو خدای همیشه ای و بی پایان، و تو پایان هر چیزی که
گریزی از آن نیست.وعده گاه همه محضر توست،
و رهایی از تو جز به تو ممکن نیست،و زمام هر
جنبنده ای به دست توست، بازگشت
همه به سوی توست.
******